امشب نزدیک تحویل سال به این نتیجه رسیدم که هر چه سنم بالاتر میره قلبم تو لحظه تحویل سال تندتر میزنه.. از بچگی هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر لحظه تحویل سال رو دوست دارم و چرا اینقدر تو این لحظه قلبم تند میزنه؟ همیشه تو این لحظه تو ذهنم شاهد رژه افکارم بودم که در عرض چند ثانیه گذشته ها رو مرور میکنه و برای آینده مانور میده... هیچوقت هم یادم نمود که تو اون لحظه بیشتر به چی فکر میکردم... فقط شیرینی اون لحظات سال به سال برام بیشتر میشه و دلم برای همین لحظه تو سال پیش تنگ تر...
فقط ایکاش می دونستم چرا اینقدر قلبم تو اون لحظه تند میزنه... یعنی قلبم و احساسم تو اون لحظه بیشتر از همیشه فعالن؟...
هرچه که هست... من اون لحظات رو با هیچ چیز تو زندگیم عوض نمی کنم... انگار میکنم که تو اون لحظات این قدرت رو دارم که دوباره به دنیا بیام...
یعنی من دوباره متولد شدم؟.....
امشب از دست همه طوفانیم...
دوست دارم همه را ویران کنم
هر چه در راه است و هر کس در مسیرم باشد
بروم با خشم و کینه ، بروم با اشک و آه...
آی!.. کیست مرا بیند.. مرا!
من که عمری چون نسیمی از در هر کوچه ای بگذشته ام
خاک درهاشان به دست نازک و تنهای خود روبیده ام
تا که دستانم چو سنگی سخت شد
خاک درهاشان کنون گردی شد و
من ماندم و گردبادها!...
آی مردم با شماهم با شما!...
من دگر آن موسم نرم و خوش آواز نیم..
من دگر از دست این مردم از این دنیای خود طوفانیم..
دنیایی که در آن هیچکس
اشک چشمت را نمی بیند
کسی حتی به قدر ذره ای حتی خدا را هم نمی بیند!...
امشب از دست همه طوفانیم...
فقط این راه برایم ماندهست
همه را برکنم و در دل خود حمل کنم
ولی از یاد برم هر که را و هر چه را
که در این راه و سفر با دل خود می بردم
امشب از دست همه طوفانیم...
آنقدر می غرم و می رقصم از مستی خود
تا همه آنچه که بود خراب و نابود شود
و فقط خدای من باشد و من
و من و اشک دلم می دانیم
که دگر هست خدایی که جواب من و دل را بدهد
گرچه طوفانم و دیگر هیچکس
حرف دلهای من و اشک مرا باور نخواهد کرد
کاش می شد همه شب میگفتم:
"امشب از دست همه طوفانیم..."
شب بارانی- چهارشنبه ١۴ خرداد ١٣٨٢
و امشب انگار همان شب بود....
**********************************************
پ.ن: ...
پ.ن: آرام تر سکوت کن... صدای بی تفاوتی هایت آزارم می دهد
پ.ن: چرا اینجوری شد؟
پ.ن: تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست...
پ.ن: ...
از کتاب "سلول ١٨" نوشته علی اشرف درویشیان:
ت.ق.ن: بعضی کلمات داستان از لهجه کردی کرمانشاهیست... ترجمه کلمات داخل پرانتز نوشته شده...
"سعید رفت توی جای مادربزرگ. سر خود را روی بازوی او گذاشت و گفت:((مادربزرگ! مثل ملوچ(گنجشک) کون دریده را که خانه اش کاغذی بود برایم بگو.))
مادربزرگ غرولندی کرد و گفت: ترا بخدا بگذار بخوابم بچه جان. پر تا پر دلم مثل است. مثل باعث معطلی است. دست از سرم بردار. دلت خیلی خوشه!
سعید سماجت کرد و با پچ پچ گفت: ترا به علی مادربزرگ. جان داداش کمال برایم بگو.
و مادربزرگ دیگر نتوانست بگوید نه و شروع کرد:
""یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود
یک ملوچی بود خانهش کاغذی
باران آمد خانهش رمید (خراب شد)
آنقدر خندید کونش درید.
ملوچه گفت: چه بکنم چه نکنم. زود بلند شد و رفت و رفت.
رفت پیش عمو پینه دوز.
گفت: عمو پینه دوز کونم رو بدوز.
عمو پینه دوز گفت:
برو لب حوض طوطیا کونت رو بشور و زودی بیا
ملوچه رفت که کونش را بشوید. یک گلوله پنبه جست.
رفت و رفت و رفت پیش عمو ریس ریس.
گفت عمو ریس ریس! این پنبه را برایم بریس.
عمو ریس ریس پنبه ها را برایش رشت و به او داد.
ملوچه نخ ها را گرفت و رفت و رفت.
رفت پیش عمو باف باف
گفت عمو باف باف! این نخ ها را برایم بباف
عمو باف باف نخ ها را از ملوچه گرفت و یک قبای قشنگ و خوشگل برایش بافت.
ملوچ قبا را پوشید و از خوشی پرید و پرید و خوشحال و خندان رفت و رفت.
رفت نشست روی بام خانهی پادشاه و با صدای بلند گفت:
پادشای غصه غجی(غصه بخور) من تته دارم تو نداری
پادشای غصه غجی من تته دارم تو نداری
پادشاه با سپاهیان و چماقدارها و چاقوکش هایش توی ایوان نشسته بود. یکمرتبه متوجه ملوچ شد و عصبانی شد و به وزیر دست راست دستور داد و گفت: این ملوچ پدر سوخته چه میگوید؟ یالاه زود برایم بگیریدش.
سپاهیان و چماقداران و قمه کش های پادشاه خواستند ملوچ را بگیرند که ملوچ پرید و فرار کرد. پادشاه در حالی که از غضب چشمهایش بیرون زده بود به وزیر دست راست گفت: دستور میدهم که هر چه زودتر برای از بین بردن این ملوچ فضول جلسه ای تشکیل بدهید و تا همین فردا سر این ملوچ را از شما می خواهم.
وزیر دست راست تا کمر خم شد و گفت: چشم قربانت گردم تا فردا ملوچ را بال بسته به خدمت اعلیحضرت می آورم.
وزیر دستور داد قیر خیلی زیادی آب کردند و روی پشت بام قصر پادشاه ریختند.
فردا که شد ملوچ دست و صورت خود را تمیز شست و قبا را پوشید و رفت و نشست روی پشت بام خانه پادشاه و گفت:
پادشای غصه غجی من تته دارم تو نداری
پادشای غصه غجی من تته دارم تو نداری
پادشاه خشمناک گفت: بگیرید این ملوچ پدر سوخته را.
و ملوچ آمد بپرد ولی پاهایش به قیرها چسبید و سپاهیان و چماقداران پادشاه ریختند و او را گرفتند.
پادشاه در حالی که از شادی قاه قاه می خندید گفت: زود آن را برایم کباب کنید تا بخورم.
آشپزهای دربار ملوچ را آماده کردند و پیش پادشاه آوردند. پادشاه هم از دق دلی که داشت آن را یک لقمه کرد و بلعید.
ملوچ از گلوی پادشاه پایین رفت و رسید توی شکم پادشاه و گفت: قوقولی قوقو. چه حمام گرمیه.
و پایین تر رفت تا رسید به رودهی پادشاه و گفت: قوقولی قوقو چه دالان تنگیه.
و باز رسید پایین تر و گفت: قوقولی قوقو چه طویله بدبوئیه.
ناگهان پادشاه دچار دل پیچه شد. دستش را روی شکم گرفت و به نوکراش امر کرد: می خواهم بروم مستراح. یالاه گردن شکسته ها.
و به وزیر دست راست گفت: تو با شمشیرت توی مستراح بنشین و هر وقت این ملوچ خواست بیرون بپرد با شمشیر او را بکش.
وزیر گفت: با دیده منت اعلیحضرتا.
وزیر دست راست نشست جلوی پادشاه و پادشاه هم روی سنگ مستراح نشسته بود. در این موقع ملوچ بیرون آمد و وزیر که می خواست با شمشیر به ملوچ بزند دستش لرزید و زد یک طرف کون پادشاه را انداخت.
پادشاه نعره ای از درد کشید و خون از زیرش جاری شد. پزشکان مخصوص دویدند و لته کون پادشاه را پیدا کردند و چسباندند و نمد مخصوص بر در کون پادشاه گذاشتند و او را توی بستر خواباندند.
اما ملوچ فرار کرد و رفت لب حوض طوطیا. خودش را خوب شست و قبایش را تمیز کرد و پوشید و آمد پشت خانه پادشاه و نشست در گوشه ای که قیراندود نبود و با صدای خوشی خواند:
پادشای یه لته کون لتی نمد بر در کون
پادشای یه لته کون لتی نمد بر در کون
و پادشاه هم از غصه مرد.""
مادر بزرگ دست انداخت به گردن سعید و او را بوسید و با خود گفت: پدر سوخته هی به من می گوید مثل بگو. ببین چه خرخری می کند! "
****************************************************
پ.ن: کلمه "کون دریده" به علت گول زدن قیلطر کنندگان به این شکل نوشته شده...
پ.ن: "ت.ق.ن" که اول نوشتم همان "توضیح قبل از نوشتن" می باشد.
چند روزی بنده و اهل خانواده درگیر مراسم جشن و شادی بودیم... جمعه جشن عقد خواهر محترم بنده بود...
من هم بعد از یک روز استراحت مطلق اومدم اینجا... نه اینکه فکر کنید به خاطر کار زیاد یا گرفتاریهای جشن و تدارکاتش خسته باشم... نه!!!!!
از قدیم گفتن "آدم رو سگ بگیره ولی جو نگیره"....
با ذکر این نکته که کلا خانواده ما چه پدری و چه مادری به ریتم و آهنگ حساسیم عرض کنم که ما ( مخصوصا من) یه عادت بدی (خوبی) داریم، وقتی صدای آهنگ رو بشنویم اعضای بدنمون شروع به حرکت میکنه... من هم برادر عروووووس ( عروس رو یه کم کشیده بخونین)... از شروع جشن به محض شنیده شدن اولین صدای نت از گروه موزیک در وسط میدانگاه شروع به هنرنمایی از انواع موجود (بندری- باباکرم- گیلکی- ترکی و غیره) کردیم تا آخر شب... البته ناگفته نماند که از جمعیت حاضر در جشن فقط افراد بالای ۶٠ سال روی صندلی نشسته بودند که اونها هم چند بار قصد پیوستن به جمع رو داشتند ولی کهولت سن اجازه نمیداد و نهیب میزد که "بنشین و نگر، خاطره هایت را"...
اینگونه بود که ما یعنی بنده و دیگران تا آخر شب هنر نمایاندیم و در پایان هیچیک یارای قدم بر زمین نهادن نداشتیم...
خارج از شوخی:
١- چرا اینجور موقع ها آدم اینقدر خوشحاله و زندگی یه جور دیگه ست؟
٢- چرا لبخند مسن ترها تو این جشن ها اینقدر به دل میشینه؟...
به هر حال شب به یاد ماندنی بود... اونقدر انرژی مثبت گرفتم که الآن مثل یه بمبم... ولی بدبختی اینه که نمی دونم بمب رو کجا بترکونم... تو بیابون که فایده نداره...
١٠ بار این پست رو نوشتم و پاک کردم...
و فقط همین موند...
چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......
خوب یا بدش رو نمیدونم.. ولی من هنوز عاشق قدیما و چیزای سنتی هستم... عاشق پشتی و مخده... عاشق بخاری هیزمی و یه کومه (کلبه) کنار دریا... عاشق آلاچیق چوبی با دیواری از نی و سقف گالی (برگ نی مرداب های شمال)... عاشق صدای سوسن و الهه...
من عاشق اینم که مادربزرگ یا عموی بزرگم برام از قدیما صحبت کنن و من فقط گوش کنم و لذت ببرم... انگار میکنم که من بودم که تو اون زمان زندگی میکردم... انگار میچشم طعم لذیذ محبت و دوست داشتنی که اون روزها بین خانواده ها بوده...
من عاشق اینم که یک ماه تو اوج افسردگیهام (یعنی تو دوران سربازی) وقت صرف کنم و این آلاچیقی که پائین عکسشو گذاشتم رو تو حیاط خونمون بسازم بدون اینکه حتی یه تکه چوب از چوب بری بخرم... و تمام چوبها رو از هدیه دریا به ساحل بگیرم و بچینمشون کنار هم تا بشه این... که بشه خونه کوچیک من با یه بخاری هیزمی و دیواری از نی...

من لذت لحظه ای رو که تو کومه کوچکی کنار دریا باشم و یه چراغ وسط اتاق گرمم کنه و یه چراغ نفتی فضا رو روشن، با هیچ چیز تو دنیا عوض نمی کنم...

همش همینه... به همین سادگی... یه کومه کنار ساحل که با یه چراغ نفتی فتیله دار روشن میشه... یه بخاری نفتی گوشه اتاق... صدای گرم موج دریا... صدای هایده یا مهستی تو فضای اتاق... یه جمع دوستانه از چندتا جوون عاشق سنت... صدای قل قل کتری روی بخاری... و یه دنیا صفا...
و وقتی میخوابی و صبح روز بعد همونجا بیدار میشی انگار تازه بدنیا اومدی...
اینجاست که کلبه کوچیک من و برادرم کنار دریا و آلاچیق قشنگم گوشه حیاط خونه برام میشه قشنگترین جاهای دنیا...
****************************************
پ.ن: تصویر کومه ساحلیمون رو تو روز هم ببینین... فقط سیگارها رو خودتون شطرنجی کنین دیگه...
