راستش را بخواهید اصلا حال و حوصله خودم را هم ندارم. به قول صادق هدایت حوصله "چس ناله" هم ندارم اما گاهی به درد می خورد دیگر... امروز یکی از آن روزهاست. دو روز پیش امتحان دکتری داشتم. امتحان دکتری که چه عرض کنم، مزخرف ترین امتحان زندگیم. آنقدر سوالات مزخرف بود که صدای همه در آمده بود. حتی طراحان سوال اینقدر به خودشان زحمت نداده بودند حالا که قرار است امتحان دکتری باشد سوالی طرح کنند که کسی که فوق لیسانس آن رشته را دارد یک چالشی با سوال داشته باشد. تنها چیزی که به فکرشان رسیده بود این بود که سوالاتی بدهند که راه حل طولانی داشته باشد و چون گزینه ای در کار نبود و شما باید جواب نهایی را در خانه هایی که در برگه پاسخنامه طراحی شده بود می نوشتید، پس حتی یک اشتباه در جمع و تفریق و تغییر جواب نهایی کل زحمت شما را برای حل این سوال طولانی قهوه ای می کرد. جالب تر از همه، نوع پاسخنامه ها بود که مثلا برای پاسخ کوتاه طراحی شده بود و قرار است ماشین تصحیحشان کند. خدا به آن ماشین بدبخت عمر باعزت عنایت فرماید... به زبان ساده و خلاصه آنقدر مزخرف بود که هیچکس نمی تواند بگوید قبول می شوم یا نه... فکر کنید کلی ریاضی خوانده اید و به صورت تخصصی در گرایشی خاص وارد شده اید آنوقت از شما انتظار دارند که ریاضی عمومی را بلد باشید و دکتر شوید.. نمی گویم نباید بلد باشیم اما قرار نیست کیفیت یک دانشجو از روی زمانی که می تواند حجم ناحیه محصور را در حالیکه باید یک دوران هم به محور بدهد حساب کند، سنجیده شود...
یک جای زندگیم یک اشتباه بزرگ کردم و حالا مانده ام در یک دوراهی. ایکاش وقتی ارشدم را تمام کرده بودم برای دکتری اقدام می کردم. به جای آن، خدمت مقدس سربازی و از بین رفتن تمام انگیزه ها و بعدش پشیمانی برایمان ماند... خلاصه اینکه در یک دوراهی بزرگ مانده ام و جالب اینکه راه برگشتی هم ندارم... اینکه همینجا بمانم و بسوزم و بسازم، و یا از یک دانشگاه خارجی پذیرش بگیرم و به قول یکی از دوستان نسلم را از این خراب شده نجات بدهم...
به خدایی که هر کس یک مدلش را می پرستد قسم که تا الآن خیلی تحمل کرده ام که تصمیم دوم را نگیرم. راستش کمی احساسی هستم و دوری از شهر و خانواده ام اذیتم می کند. به کمترین های اینجا راضی بودم و هستم اما انگار این کمترین ها هم حق ما نیست... دیروز این را فهمیدم که تحصیلکرده های این جامعه از نظر روحی و سطح سلامت روانی در پائین ترین سطح قرار دارند در حالیکه.... نگویم بهتر است انگار.
دوراهی عجیبی است لامصب... بروم که یک عمر حسرت دور بودنم در دلم باشد یا بمانم و یک عمر حسرت نرفتنم؟؟... هر کدام که باشد شکست خورده نهایی منم. و این بدترین قسمت ماجراست...
چون در پست قبلی عنوان "آخرین پست دهه ٨٠ " را انتخاب کرده بودم آشکار و عیان است که این پست باید عنوان "اولین پست دهه ٩٠ " را داشته باشد. اما اصلا منتظر مانیفست یا چیزی شبیه آن که برای خودم در این دهه صادر کرده باشم نباشید. حرفهای جدی بماند برای بعد... اما شرح این پست:
١٠ روز ابتدای این سال طبق معمول برای ما شمالی ها با مهمان و مسافر عجین بود... بدیهی ست که در این شرایط ما هم از آنها حرف بزنیم و گاهی درددل کنیم. علی الخصوص این پایتخت نشین ها...
مطلب اول: این روزها شمال پر است از مسافرین نوروزی که تعدادیشان شمالی های مقیم تهران هستند و تعدادی دیگر از اقوام مختلف کشور که مقیم تهران هستند. (هموطنان مقیم شهرستانها و تهرانیهای تهرانی به دلیل معدود بودن ذکر نشده اند. آخه تهران مگه تهرانی هم داره؟). اما نکته جالب چیست؟ هر جا که می روی و هر حرفی که می شنوی بوی خالی بندی می دهد. جای شما خالی در کافه های سنتی چنان خالی می بندند که اگر کسی نشناسدشان فکر می کند کریس انجل هستند. نمی دانم خاک تهران چه دارد که اینقدر آدم را خالی بند می کند. البته خطابم به همه پایتخت نشینان عزیز نیست بلکه به آن عده کثیری ست که فکر می کنند شهرستانی ها هالو هستند و هرچه بگویند باورشان می شود. نبند آقا جان، نبند... برای خودت قباحت دارد. اگر برای خودت احترام قائل نیستی برای شنونده ات احترام قائل باش... این از نجابت یک بچه شهرستانی ست که ضایعت نمی کند و سر تکان می دهد نه از خریتش...
مطلب دوم: در این کشور گوش دادن به آهنگ های هایده، مهستی، داریوش، ابی، منصور، سیاوش قمیشی، دی جی الیگیتر، آرش و حسین مخطه و سعید اسپات و دیگر دوستان و آشنایانشان (لطفا اولی ها را با آخری ها قاطی نکنید) ممنوع است اما شما را ارواح مرده میت هایتان یکی بیاید و یک ماشین به من نشان دهد که در آن علیرضا افتخاری گوش می کنند...
مطلب سوم: کسی می داند چرا وقتی مردم کنار ساحل جمع می شوند کلی از محدودیت ها به خودی خود از بین می رود؟ رقص، برداشتن روسری، کندن مانتو و دیگر امور ممنوعه ناگهان آزاد می شود... خدا این نواحی ساحلی ما را برای مردم غیورمان نگه دارد...
مطلب چهارم: اگر مسافرت رفتن و خوابیدن در چادر و ماشین - و چه بسا خفه شدن با گاز پیکینیک در داخل چادر - نشان پیشرفت اقتصادی و افزایش رفاه مردم است پس خوشا به حال تعداد معدود مردم عزیز هموطن که با این شرایط هم وسعشان به مسافرت رفتن نمی رسد.
مطلب پنجم: ١۵ روز دیگر امتحان دارم. با گندهایی که مسوولان سازمان سنجش و وزارت علوم در سازماندهی این آزمون زده اند هیچ تصور روشنی از آن و نتیجه اش ندارم... خدا به ما رحم کند...