سال 82 بود که با وبلاگ آشنا شدم. دنبال جایی بودم که بنویسم. می خواستم بگویم بزرگ شده ام. وبلاگی ساختم و نوشتم. از این در و هر دری که دلم می خواست. دو سال نوشتم و ارشد قبول شدم. سرم گرم درس ها شد و همه چیز یادم رفت. یادم رفت خانه ای را که کاغذ درد دل هایم بود. گاهی سری می زدم و دیگر هیچ. چند سال بدون وبلاگ گذشت. یاد گرفتم گاهی حرفها را نباید نوشت. حتی اگر کسی نداند چه کسی می نویسد. شاید تلمبار بشود غصه ها. اما چه فرقی می کند. غصه که زیاد می شود می نشیند. چه بر دل چه بر کاغذ. مگر فرقی هم می کند؟...
سال 87 دوباره شروع کردم. این بار با وبلاگی دیگر. قرار بود بشود دفتر خاطرات سربازیم. اما همه چیز شد غیر از این. باز هم نوشتم. باز هم از این در و از هر دری که دلم می خواست. پخته تر بودم و دنیا دیده تر. اما باز هم چه فرقی می کرد. درد را که می نویسی پخته و خام نمی شناسد. درد ویران می کند لاکردار. چه فریاد بزنی اش چه شعرش کنی چه آواز بخوانی اش و چه گریه اش کنی. اما همه اش درد نبود. شادی هایش شاید مهم نبود. بدی اش همین است دیگر. فقط درد را فریاد می زنیم. شاد که هستیم دلمان قنج می رود. درد که آمد بی وقفه فریادش می زنیم. نکند بماند در دلمان. اینگونه بود که سه سال نوشتم تا فراموش کنم.
و حالا فکر می کنم حرفی ندارم برای گفتن. انگار دردهایم تکراری است. انگار خودم هم عادت کرده ام به همه چیز. به دردها. به شادی ها. انگار اتفاقی مرا به نوشتن بر نمی انگیزد. شاید چیزی برای فراموش کردن وجود ندارد. یا درد دیگر برایم درد نیست. خو گرفته ام به بودنش.
آنقدر صبر می کنم تا حرف هایم ارزش ثبت شدن را پیدا کنند...


********************************

پ.ن : دلم برای قلاچ و زنجبیل تنگ شده...
پ.ن : وبلاگ های دوستان را همچنان خواهم خواند...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمد نظرات ()