دردها...

در را که باز کرد مادربزرگش تازه چادرش را بسته بود که نماز بخواند. سلام گفت و نشست. خانه مادربزرگش را دوست داشت. بوی حیات خاکی؛ او را یاد کودکی اش می انداخت. عادت داشت از نرده های چوبی ایوان بالا بیاید. انگار راه دیگری غیر از آن به اتاق نبود. همیشه مادربزرگ تکه های چوب ریز را با ناخنگیر از دستش بیرون می کشید. دوست داشت دوباره دستش را به مادربزرگش بدهد. سر چاه که می رفت مادر بزرگ همیشه به یک کلام او را نهی می کرد. "الهی درد نگیری. بیا اینور". بعدها فهمید اینکه نفرین نیست. دارد دعایش می کند. اصلا مادربزرگ چرا اینقدر دعا می کند؟ یعنی هنوز هم دعایش می کرد؟ اصلا مادربزرگ از خدا چه می خواهد؟ خدا برایش چکار کرده که روزی سه بار از او تشکر می کند؟ چند بار به او با ناراحتی گفته بود که ایکاش همیشه بچه بودی. آن موقع بیشتر خدا و پیغمبر را می شناختی. درس خواندی که چیزی یاد بگیری؛ هر چه یادت دادیم فراموش کردی. راست می گفت. موقع خواب که می شد مادربزرگ یادش داده بود که بگوید "سر نهادم به سرین؛ پهلو نهادم به زمین: ای خدای نازنین؛ دل با تو بستم یا امیرالمومنین". اما دیگر اینها را نمی شناخت. اصلا اینها که بودند که همیشه باید صدایشان کرد؟ انگار حرف های او و مادربزرگ مدت ها بود که با هم فرق داشت. دیگر دردهایشان یکی نبود. مادر بزرگ نمازش تمام شده بود. دوباره سلام گفت. نگاه مهربانش با یک سلام و خوش آمد توام شد؛ سرش را به سمت تلویزیون برگرداند. گفت دل آدم کباب می شود وقتی این بچه ها را می بیند. بچه های زلزله آذربایجان را می گفت. با تعجب به مادریزرگ نگاه کرد. او هم می خواست همین را بگوید...

 

/ 4 نظر / 25 بازدید
قلم فرانسه

قربان مادربزرگ!

یوفوریا

هرچقدر هم که آدمها تفاوت عقیده داشته باشن، باز هم اونجایی که احساس قراره حرف بزنه، نگاهها و حرفها یکی میشن. ولی واقعا دل آدم کباب میشه وقتی بچه های زلزله رو می بینه، نه فقط بچه ها بلکه اون بزرگترهایی که بچه هاشون رو از دست دادن یا باید دوباره زندگیشون رو بسازن.

نیره

آن شعر را مادرم یاد داده بود که وقتی می خواهم بخوابم بخوانم.

sa

سلام وبت جالبه خوشحال میشم تبادل لینک داشته باشیم اومدیا چشمام به دره fasama.persianblog.ir اگه مطالبت یه کم موجز تر باشه بهتره