همیشه اینطور شروع می شود...

هیچوقت نمی شود به ذهن رسید. همیشه جلوتر راه می رود. یک روز بعد, یک ماه بعد, یک سال بعد, گاهی ده ها سال بعد را می رود و برمی گردد. به گرد پایش هم نمی شود رسید. راه نرفته را که می رود, آخرش را که نشانت می دهد دلت قرص می شود. تو که نرفته ای. فقط آخرش را نشانت داده. می نشیند کنج دلت که عجب راهی. چه خوب می شود اگر بشود. نهیب می زند که باید بشود. تمام وجودت می شود خواستن. باید شروع کنی. هنوز دیر نیست. همیشه شروع ها باید از یک ابتدا آغاز شود. باید شروع صبح باشد. باید آغاز هفته باشد یا شاید بهتر از آن آغاز ماهی.. هر کدام که نزدیک تر باشد انتخاب می شود. باز هم ذهنت می رود و برمی گردد که یادت نرود چه قرار است بشود. تا آن ابتدا برای شروع برسد. باید خوب خوابید. خوب که بخوابی همه چیز دوباره شروع می شود. باید همه چیز خوب باشد. فردا آغاز یک شروع است. چه خواب خوبی. نمی دانی صبح است یا ظهر. بیدار می شوی. دنبال خودت می گردی. همه چیز مثل دیروز است. هیچ چیز عوض نشده. ساعتی می گذرد. یاد قرارهایت می افتی. اینکه امروز قرار بود روز دیگری باشد. اما نیست... مثل همیشه... یادت می افتد که بارها به خودت گفته ای:

هیچ شروعی از یک لحظه آغاز نمی شود...

 

/ 1 نظر / 23 بازدید
ندای عدالت

سلام... امیدوارم این شروع تداوم داشته باشه... قالب جدید مبارک، محیط آرومیه[لبخند]